گالری جوک شماره 1
2- یه دختر با دوست پسرش قرار داشت . بابای دختره به دخترش گفت
: دخترم اگه پسره خواست به لای پات دست بزنه ، بگو که اونجا تنوره و دستت می سوزه .
دخنره با
پسره رفتن بیرون و برگشتن . بابای دختره پرسید چی شد ؟
دختره گفت
: بابا خواست به لا پام دست بزنه ، گفتم تنوره . اونهم گفت : چه خوب من یه سوسیس
دارم . سوسیس را گذاشت لای پام ، بعد هم گذاشت تو دهنم تا ببینم که سوسیس پخته یا
نه .
****************************************************
3- یه روز یه زنه میره دکتر ، میگه : آقای دکتر کنار کسم
یه خال زده .دکتر خال رو در میاره . هفته
بعد زنه دوباره میره و میگه حالا دو طرفه کسم خال زده . دکتر این بار هم خال رو در
میاره . هفته ی بعد دوباره زنه میره و میگه آقای دکتر باز هم این طرف کسم خال زده
. دکتر می پرسه : خانم شوهر شما چه کاره است .
زنه میگه : نجار . دکتر
میگه : بهش بگین هر وقت میخواد حال بکنه اون مدادش رو از پشت گوشش برداره .
****************************************************
4- یه روز یه اصفهانی و یه تهرانی و یه ترکه توی یک مسابقه شرکت میکنن...
به اونها
میگن چشمتون به هر حیوونی افتاد براش شعر بگین .
اصفهانیه
چشمش به یک کلاغ می افته و میگه : کلاغ دم سیاه قارقار رو سر کن .
تهرونیه
میره یه کفتر می بینه و میگه : کفتر کاکل به سر هاها...
نوبت به ترکه می رسه ، نگاه می کنه چیزی نمی
بینه ، چشمش به یه خر می افته که چشماش بسته بوده و میگه :
چشمات و
واکن و ببین ، ببین که بابا اومده.
****************************************************
5- یه روز یه زن قزوینی با یه مرد دیگه تو رختخواب بودن ، که
یه هو شوهرش سر رسید . مرده به زنه گفت چکار کنم ؟
زنه گفت :
خودت رو خشک و بی حرکت مثله ربات کن .
مرد قزوینی
اومد تو اتاق و از زنش پرسید : این چیه ؟
زنه گفت :
رباته ، خریدم که تو کار خونه کمکم کنه .
قزوینیه
وقتی باسن روبات رو دید ، هیجان زده شد ، و زنش را به دنبال کاری فرستاد بیرون .
بعد هر چی سعی کرد سوراخش تنگ بود ، زد به سرش که با دریلر سوراخ مورد علاقش رو
درست کنه رفت و
دریلری برداشت که یه هو ربات از ترس گفت :
دوبار ه
امتحان کنید ، دوباره امتحان کنید .
****************************************************
6- یه روز یه مسابقه برگزار می شه که در آن هر کسی می تونست بیشتر
تو طویله ی شتر بمونه برنده بشه .
فارسه رفت
، 5 دقیقه بعد اومد بیرون و داد زد :اکسیژن اکسیژن
بعد ترکه
رفت و بعد از 10 دقیقه اومد و داد زد: اکسیژن ...
بعد نوبت
به عربه رسید ... رفت تو و بعد از 45 دقیقه شتره اومد بیرون و نفس نفس زنان داد زد
اکسیژن اکسیژن!!!
****************************************************
7- یه شب زن ومردی تو خونه داشتن حال می کردن ، همون موقع یه
دزد اومد تو خونه و یهو شاشش گرفت ؛ رفت توالت ، شاش کرد دید که آفتابه نیست که آب
بکشه !
همون جا
نجس نشست شنید که مرده به زنه گفت :
این کیر که
میخوری یه میلیون می ارزه !
زنه گفت :
این کس که
می کنی هم دو میلیون می ارزه !
دزده داد
زد و گفت :
بد بختهای
گدا ، شما که میلیون میلیون معامله می کنین ، برید یه آفتابه بخرین !!!
****************************************************
8- یه خیار و یه بادمجون و یه دول داشتن درد و دل می کردن !
خیاره گفت
: من خیلی بیچاره هستم ، پوستم رو میکنن و نمک به زخمم میزنن و بعد زیر دندون قریچ
وقروچم در میاد .
بادمجونه
گفت : اول پوستم رو میکنن ، بعد تو روغن سرخ میکنن ، خدا نصیب نکنه .
دوله گفت :
شما باید برین جلو ، منو شب از خواب ناز بیدار میکنن و میکنن تو یه سوراخ ، اونقدر
فشارم میدن تا حالم بهم میخوره بالا میارم !!!
****************************************************
9- یه روز زهرا در کلاس عربی از معلم اجازه میگیره و میره
بیرون .
بعد از چند
دقیقه رضا از معلم اجازه میگیره و میره بیرون ؛ یه ربع میگذره ، معلم میبینه که
اونها نیومدن ؟
یکی از بچه
ها رو میفرسته دنبالشون و میگه برو ببین چرا نیومدن ؟
شاگرد بر
میگرده و میگه :
الزهرا
لنگی المشرق و لنگی المغرب و الرضا فی السوراخ !
****************************************************
10- یه پسر
خوشگل رفت قزوین و پولش افتاده بود روی زمین .
چون از
وضعیت قزوین چیزهائی شنیده بود جرات نمیکرد دولا بشه پول رو برداره .
یه پیرمرد
از گرد را میرسه و به پسره میگه : پسرم مشکلت چیه ؟
پسره
داستان رو تعریف میکنه و پیرمرده میگه : پسرم این حرفا مال قدیم قدیمهاست .
پسره دولا
شد پول رو برداره که یهو پیرمرده یه انگشت درست و حسابی میکنه !
پسره با
تعجب گفت : تو که گفتی که این کارها مال قدیم قدیمهاست .
پیرمرد
میگه : پسرم منهم مال قدیمم دیگه .
